خرید بک لینک
داشتم یه وبلاگی رو میخوندم، از این آخرین به روزهای بلاگفا. در کل چیز عجیبی نداشت... ولی واقعا حس و حالم رفت به یه سمت دیگه. درس که امروز نتونستم بخونم به جاش وقتمو اینطوری تلف کردم. چون با این که مدرس

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

یادم نمیاد که درباره چی میخواستم بنویسم. در حالی که تا همین الآن پر از حرف بودم. باز خوبه اینجا هر چیزی که سر زبونم میاد مینویسم. ولی اونطرف نصف چیزایی که سر زبونم میاد میرن برای آینده. نصف نصفشونو نم

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

اصلا خوشحال نیستم. حال عجیبی دارم. دلیلی برای ناراحتی هم نیست. دلم گرفته. هیچ وقت نفهمیدم معنی این جمله دقیقا یعنی چی. ولی انگار وقتی نمیدونی چته به کار میاد.لجم میگیره که بقیه مردم خوشحالن. لجم میگیر

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

دلم. دل کوچکم. دل بی پناه بی تجربه ام. همه چیز زیر سر اوست.یک چیز را محکم و دردناک در سر خودم فرو میکنم. ارتباطهای اینچنین از راه دور خطرناکند. خیلی زیاد. باید دوری کرد از ارتباطی که با یک کلیک قطع می

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

به! سلام! وب بلاگفای عزیزم!

چه خبرا؟

حالم خیلی خوبه خیلی خوب خیلی خوب.

به همه کارام دارم میرسم انگار!

فردا قراره که تا ظهر یه بخش نمایش بخونم و تست موسیقی بزنم. عصرم لغت بخونم و همه تستاشو بزنم. بعد هم طرح نقاشی رو بزنم. بعد هم برم سراغ تصویرسازی!

مامااااان!

یهو میدونین یعنی چی؟

یهو.

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

به خودم میگم: نترس. برو جلو. به چیزی فکر نکن. سعی نکن جور خاصی باشی. برو توی دل همه ترسها. برو دیگه! بعد اضافه میکنم: البته کمی مهربونتر و بهتر و آدمتر. ولی به چیزی فکر نکن...میگم: مگه میتونم به چیزی

برچسب: نویسنده: حمید شجاعی تاريخ: يکشنبه 26 خرداد 1398 ساعت: 7:22

صفحه بندی